دلها همه گرفته ، چشما همه به راهه
قلبهای ساده و خوب ، حالا دیگه هلاکه
زمونه بد خرابه ، عشقا همه سرابه
وفا نداره معنی ، نوشیدنی ها شرابه
می نویسم دست نوشته ، که عشقها بی سرشته
خسته شدم از دنیا ، با اینکه سرنوشته
دل من خسته شده ، پنجره هاش بسته شده
دنبال حقیقته ، از دنیا رسته شده
دوباره دل زیر بارون ، می زنه پر خیلی آسون
میره تا اون ور ابرا ، گم میشه باز توی دالون
داره باز می خوره غصه ، نشونی می خواد بپرسه
نشونیه عشق ساده ، توی ساحل روی ماسه
این ور اون ور میزنه در، اما باز بی فایده بود
اشکهای اومده از چشم ، شده اندازه ی رود
نمی دونم شاید اشتباهی رفته
هفت روزه منتظره اما بازم حرف نفته
حرف بنزین ، حرف سوخته
حرف یارانه ، حقوقا ، باز همون دلهای سوخته
تو بگو ، آره خودت ،چیه بحث امسالمون؟
نمیدونم، شماها چطور؟میدونید؟چطوریه احوالمون؟
هی میگن حدیث ، روایت
میدونین چیه حکایت؟
حکایت اینه که مرغ همسایه غاز شده
دوباره شعر وترانه ها همه ساز شده
اما یکی ، پا نمیشه این وسط بگه چرا؟
نمیگه پر شدن از کینه دلا
باشه خوب منم نمیگم توی شعرم
بهتره یادآوری کنم برم
باشه یادتون که مهربون باشین
اینجوری با همه همزبون باشین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 3:4  توسط مدیر سایت
|
پروین اعتصامی در25 اسفند 1285 خورشیدی،چشم بر جهان گشود.وی در16 فروردین 1320 درگذشت.در واقع بعد از سی و سه سال و بیست روز زیستن.فارغ التحصیل از مدرسه ی دخترانه ی امریکایی در خرداد 1303
به که هر دختر بداند قدر علم اموختن
تا نگوید کس پسر هشیار و دختر کودنست
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 16:41  توسط مدیر سایت
|
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 16:37  توسط مدیر سایت
|
گل من،رفته ای از بر من،باشد که بدانی تو را دوست دارم
و به عشق دوباره قسم
که من عاشق،دل به تو بستم
چشمهای خیس و گریان
شدم آواره در بیابان
اشک من دوستت دام من
میروی سوی بهشت
ما در آفاق بهشت
تو روی سوی سعادت
ما رویم سوی زرع و کشت
گل من دوستت دارم من
رفته ای مثل باد،دل من نیست شاد
خانه ام ویرانه گشته
چشمهایم در به در دنبال تو گشته
عشق من دوستت دارم من
تو ز من دوری و من با یاد تو
می روم وقت طلوع کنار مو
مینشینم روی ماسه های ساحل
خسته ام از مردم این همه کاهل
ماه من دوستت دارم من
رفته است غروب اکنون
آسمان در آمده ست ز رنگ خون
آمدی در آسمان دل من
شب شده باز آمدی ماه من
ماه من دوستت دارم من
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 10:3  توسط مدیر سایت
|
کاشکی هوا بارونی بود
تو دلها مهربونی بود
قلبهای آدما همش
یه رنگ آسمونی بود
کاش عطرها نرگسی بود
ظرف ها هم مسی بود
کاشکی درد ها وغم
فقط مال بی کسی بود
کاشکی چشمها شاد بودن
حرفها همش باد بودن
دوستای دیرین و قدیم
هم دیگه رو یاد بودن
کاش لبها خندون بود
عکسها روی قندون بود
وقتی که رفتیم مشهد
صحن ها پر از دون بود
کاش دلها عاشق بودن
گل ها شقایق بودن
برای زندگی با عشق
کاش همه لایق بودن
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:59  توسط مدیر سایت
|
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم،بهتر از برگ درخت.
دوستانی،بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها ،پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه،مهرم نور.
دشت،سجاده ی من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه،جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد،گفته باشد سر گلدسته ی سرو.
من نمازم را،پی ((تکبیرۀ الحرام))علف می خوانم،
پی((قدمات))موج.
کعبه ام بر لب آب،کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم،می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر.
((حجرالاسود))من روشنی باغچه است…
سهراب سپهری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 22:44  توسط مدیر سایت
|